بگذار تا یادی کنیم از«آب،بابا»     سرمشق های «سیب،سینی،سوت، سارا»

بنویس بابا،آب و نان راآبرو داد         بنویس بابا، زندگی را سمت و سو داد

نقطه سرخط «باز باران، با ترانه»      بنویس بابا رفت میدان، بی بهانه

بنویس شعر«یاد یار مهربان» را       درس« شب تاریک و ماه و آسمان» را

بنویس بابا روزگاری دیده بان بود       روزی شعاع دید او تا بی کران بود

امروز اما دیدگانش «سو» ندارد          امروز دیگر قدرت بازو ندارد

بابا خروشان بود روزی مثل کارون       اما امانش را بریده ، سرفه اکنون

«آن مرد آمد» بود سرمشق دبستان      امروز «بابا» گشته سرمشق دلیران

آن مرد آمد، زیر باران، ناز نازان         این مرد هم آمد، ولی بر دوش یاران

آن مرد آمد، از افق های خیالی             این مرد آمد، واقعی، اما هلالی

آن مرد، می گفتند، روزی «داس دارد»  این مرد، اما، «صولت عباس» دارد   

آن مرد با این مرد، خیلی فرق دارد        فرقی، چو فرق بین غرب و شرق دارد



تاریخ : شنبه 12 اردیبهشت 1394 | 20:35 | نویسنده : الهه | نظرات (2)