http://s6.picofile.com/file/8208803068/%D8%AE%D9%85.jpg

 یاد داری خاطره یک باغ بود

سینه از عشق شقایق داغ بود

دست غم آن روز ها کو تاه بود

دفتر انشا ء چراغ ماه بود …


چیدن انگور شعر روز بود

وقت خوب دیدنت دیروز بود …


فصل تابستان چه حالی داشتیم

روی زلف ماه گل می کاشتیم

اوج هستی گاه یک فواره بود

شادی ما دیدن تیاره بود …


باغ اندیشه پر از امید بود

لابلای دفترم خورشید بود...


خانه ما آ ن سوی اندیشه بود

پشت دیوارش درخت و بیشه بود

مطبخی تاریک و در کنج حیاط

دود و دم بود و نشانی از نشاط


یک کبوتر روی بام خانه بود

کاسه آ بی کمی هم دانه بود...


پای گردوی دراز ماه و سال

سایه بود و جوی آ بی از زلال

کرت سبز خاطره یک رنگ بود

کی دل ما مثل الان سنگ بود...


یاد داری مشق شب انبوه بود

پشت پرچین دلم اندوه بود...


ای دریغا آ ن چراغ عشق مرد

مشق های کودکی را باد  برد

خوشه های ماه از اندیشه رفت

آ ن کبوتر پر زد و تا بیشه رفت


آ ن رفیق کودکی درباد رفت

سوز دل هامان خدا از یاد رفت...


خانه خشتی ما از سنگ شد

آ ن همه شعر و غزل نیرنگ شد

مشق های دوستی را باد برد

بیستون را انزجار از یاد برد...


بال سنجاقک خدایا زرد شد

شعله های عاشقی هم سرد شد...


کوچه های درد و هجرت باز شد

بچگی ها رفت و عقل آ غاز شد

کوچه ها از هندسه لبریز شد

خانه خشتی ما پاییز شد …


نامه های دوستی را باد برد

کوله بار غصه را فرهاد برد …

نقش خوبت مانده لای دفترم

گرچه تنها درقفس مشتی پرم



تاریخ : پنج‌شنبه 5 شهریور 1394 | 17:00 | نویسنده : الهه | نظرات (6)