http://s3.picofile.com/file/8200512584/%D8%AE.jpg


روزگارم خوش نیست

دلم آلوده ی درد

درد بی باوری و بی مهری

و دلم می خواهد بنشینم به تماشای خیال

و در آیینه ی بی لک فراسوی زمان

محو تصویر پر از حجم صداقت بشوم

که به اندازه ی لبخند خدا شیرین است

هوس جرعه ای از جام وفا را دارم

که مرا مست کند

و به سر مستی آن باده ی ناب

بدمد روح صداقت در من

من به شکرانه ی این صدق و صفا

تیشه بر ریشه ی هر کینه زنم

نفس از بوی ریا پاک کنم

بزنم بر دل خاک

دل خود را پیوند

تا نهال دوستی

پر کند خاک خدا را یک سر

آب چشمم که پر از زمزمه ی باران است

برود تا سر گودال نهال

بوسه بر ریشه ی دلواپس بی تاب زند

سر به سر سایه ی روییده ی مهر

نفس خسته دلی را که فرو مانده ز ره

تازه کند

چه شود گر گل تصویر خیال

که درآیینه ی شعرم جاری ست

عطر خود را به دل تک تک ما هدیه کند؟

تا همه مست شکوفایی احساس

به همراهی آهنگ وفا

رقص کنان، هلهله زن

به سر زلف ثریا برسیم

همه فریاد شویم

همه آواز شویم

بخروشیم چو رعد

بدرخشیم چو برق

قطره ی مهر بباریم به دشت

و مبادا که فراموش کنیم

نقش مهر از قلم عشق خدا  بر دل ماست

چه کسی می خواهد

نقش او از دل خود پاک کند؟



تاریخ : دوشنبه 20 مهر 1394 | 17:57 | نویسنده : الهه | نظرات (2)