http://s3.picofile.com/file/8221588268/0126%D8%B3%D8%B1.gif

اندکی صبر اگر پیشه کنی...

درد تنهایی این چلچله را می فهمی...


تو فقط حرف نزن...

خود این ثانیه ها می گویند...

پشت پرچین صدا

همه ی رهگذران در پی هم...

خش خش گام تو را از نفست می چینند....

و در آن سوی اگر خیره شوی

پشت تنهایی اشعار


سوز لبهای چروکیده ی این خاطره را می بینی

و به خود می گویی

شوق نوشیدن یک جرعه از این آب حلالست به لبهای اسیر

پس مرا در قفست جای بده

واژه را در نفست پای بده

به صدا..

و همین بغضِ پر از درد

که از سینه ی من می شنوی

و به تنهایی خود بال بده

و اگر رهگذری تشنه در این خانه نشست


از دل چشمه ی اشکت به لبش چای بده

تو در این حنجره با بغض خدا حرف بزن


نرخ لبخند پر از مهر خدا...

اشک سوزان دل عاشق توست...

پس کمی اشک بریز...

و به بالای سرت خیره بمان ...

این خدا نیست که در بازی درد آور اشک...!!!

به دل شب زده ی غرق غمت می خندد ؟؟

با خدا حرف بزن


او همان نقطه ی دوریست

که نزدیک تو را می فهمد...

با خدا حرف بزن.....




تاریخ : یکشنبه 17 آبان 1394 | 08:51 | نویسنده : الهه | نظرات (7)